جالبکده
سرگرمی

داستان یا واقعیت؟

سه مطلب را برای شما گردآوری کردیم که در نهایت تصمیم گیری با شماست. داستان یا واقعیت بودن آنها را به شما وامیگزاریم.

  • لینکلن مرگش را در رویا دید؟

تاکنون مطالبی در مورد خواب های حقیقی در این صفحه منتشر شده است. یکی از افرادی که گفته شده سرنوشت خود را پیش از مرگ در خواب دیده، آبراهام لینکلن رئیس جمهوری آمریکا بود. آبراهام لینکلن در سال ۱۸۶۵ از رویای خود با اطرافیانش سخن گفت ولی کسی خواب او را باور نکرد. لینکلن خواب را برای یکی از دوستانش تعریف کرد. وارد هیل لامون خواب رئیس جمهور را یادداشت کرد: «حدود ده شب قبل دیروقت به خواب رفتم. در خواب دیدم سکوت مرگباری اطرافم را گرفته، سپس نجواهای آرامی را در اطرافمشنیدم، مثل آن بود که عده ای می گریستند.

داستان یا واقعیت؟

از رختخواب برخاستم و به طبقه پایین رفتم. در آنجا نجواها تبدیل به گریه هایی تلخ شد اما عزاداران نامرئی بودند. از اتاقی به اتاق دیگر رفتم. هیچ موجود زنده ای را ندیدم اما صدای گریه ادامه داشت. متوحش و نگران شده بودم سعی داشتم علت این حالت اسرار آمیز را دریابم. به اتاق شرقی رسیدم. در آنجا با منظره ناخوشایندی مواجه شدم. در برابرم کفنی بود. جسدی روی آن قرار داشت. گارد احترام در اطراف جسد بودند و مردم با حالتی اندوهناک به حسد می نگریستند. از سربازی پرسیدم: چه کسی در کاخ سفید مرده؟ او پاسخ داد: رئیس جمهور

جنایتکاری او را کشت. چند روز بعد در ۱۴ آوریل لینکلن توسط جان ویلکی بوث درتئاتر فورد واشنگتن به قتل رسید. جسد او به اتاق شرقی کاخ سفید برده شده.

 

داستان یا واقعیت؟

 

  • افسانه شهر طلا:

طبق افسانه ها که به خصوص در قرن شانزدهم میان اروپایی ها رواج پیدا کرد، شهری مخفی و پنهان در آمریکای جنوبی به نام الدورادو (EI dorado) وجود دارد که سرشار از گنج و طلاهای پنهان شده است. افسانه الدورادو نخستین بار از طریق فاتحان اسپانیولی که تحت فرماندهی بالیوا در قرن شانزدهم به آمریکای مرکزی حمله بردند منتقل شده است. هنگامی که آنها در قاره آمریکا پیش می رفتند، افسانه هایی درباره سرخ پوستان خورشید پرست، چیبچا، شنیدند که در دشت های سرد و مرتفع نزدیک بوگوتا پایتخت کلمبیا میزیستند. گفته شد این قبایل، طلا را فلز خورشید می نامیدند: آنها زینت آلاتی از طلا به خود می آویختند و بیش از ۲۰۰ سال ساختمان هایشان را با صفحاتی از این فلز می پوشاندند. لوییزراما- صاحب منصب اسپانیولی – در سال ۱۵۳۵ گزارش داد که سرخ پوستی به او گفته دریاچه ای کوهستانی و مقدس در نقطه ای از این سرزمین وجود دارد که سرشار از طلاست و فرمانروای این شهر تن پوشی از طلا بر تن دارد. با شیوع این قصه ها، نام الدورادو به عنوان شهری از طلا جان گرفت. محل اصلی آن نامعلوم بود اما در نقشه های کشور برزیل محلی هم برای آن در نظر گرفته شد.

داستان یا واقعیت؟

برخی نیز وجود این شهر را به اینکاها نسبت می دهند و در نقشه های مدرن در ونزوئلا به دنبال آن می گردند. سال ها بعد اسپانیایی ها همچنان به دنبال این شهر گمشده بودند. در قرن شانزدهم بارتلموس ولرز – سرمایه داری معروف – چندین گروه اکتشافی را در جست و جوی الدورادو به کلمبیا فرستاد. آنها هر سرخ پوست بد اقبالی را که به چنگشان می افتاد تا سر حد مرگ شکنجه میدادند تا راز الدورادو را برای آنها بازگو کند و البته به هیچ نتیجه ای نرسیدند. گفته شده مردی به نام خوان مارتینز توانست نقشه این شهر گمشده را به دست بیاورد. او در حالی که در جنگل گم شده بود توسط قبایل سرخ پوست محلی پیدا شد و آنها وی را با چشمان بسته به محل الدورادو می برند. آنها ظاهرا بخشی از طلاهای الدورادو را به او هدیه دادند ولی در برگشت دزدان محلی آنها را دزدیدند. اکنون نام الدورادو به صورت یک کنایه در آمده؛ کنایه و اشاره به مکان هایی که بالقوه قادرند ساکنانشان را ثروتمند کنند.

داستان یا واقعیت؟

 

  • نفرین الماس آبی؟

چندین قرن پیش، مردی به نام تاوریه در سفری به هند الماس بزرگ آبی رنگی را از مجسمه یکی از خدایان هندو به نام سیتا دزدید. طبق افسانه ها تاورنیه پس از فروختن این الماس آبی، در روسیه توسط سگهای وحشی تکه پاره شد. آیا این ماجرا را می توان با نفرین الماس آبی مرتبط دانست. در سال ۱۶۴۲ یک جواهر فروش فرانسوی به نام ژان باتیسته تاورنیه به هند رفت و الماس بزرگ آبی رنگی را که گفته شده از معادن کولار در هند استخراج شده با خود آورد. تاورنیه در سال ۱۶۶۸ به فرانسه برگشت و ۲۶ سال بعد شاه فرانسه، لوئی چهاردهم این الماس را به همراه چند خرده الماس دیگر از او خرید. در سال ۱۶۷۳ لوئی چهاردهم الماس را تراش داد و آن را الماس آبی تاج نامید و برای مدتی این الماس را به گردن خود آویزان کرد. در سال ۱۷۴۹ نوه وی، لوئی پانزدهم پادشاه فرانسه شد و این الماس به او رسید. پس از مرگ وی لوئی شانزدهم پادشاه فرانسه شد که طبق افسانه ها او و همسرش ماری آنتوانت به دلیل نفرین این الماس آبی در دوران انقلاب فرانسه، اعدام شدند و سر از بدنشان جدا شد. البته نفرین الماس آبی را نمی توان دلیل سرگذشت تلخ لوئی شانزدهم دانست، زیرا آنها تنها اعدامی های انقلاب فرانسه نبودند، ضمن اینکه کسانی که پیش از این، الماس را صاحب بودند با چنین سرگذشت هایی مواجه نشدند. این الماس بعدها دزدیده شد و هیچ گاه اثری از آن در فرانسه پیدا نشد. اما این آخر سرنوشت الماس آبی نیست. اسنادی وجود دارد که نشان می دهد این الماس به لندن برده شد.

داستان یا واقعیت؟

جواهر فروشی به نام دانیل الیاسون این الماس را در اختیار داشت تا اینکه شاه جورج چهارم الماس را از او خرید. اما پس از مرگش مجبور به فروش الماس شدند و پس از آن این الماس در مالکیت خانواده هنری فیلیپ هوپ قرار گرفت که گفته شده از آن زمان نام این الماس به الماس هوپ تغییر یافت. ظاهرا این الماس برای خانواده هوپ اتفاقات خوبی به همراه نداشت و برخی ورشکستگی این خانواده ثروتمند را در نتیجه نفرین این الماس می دانند. سرانجام این الماس به آمریکا رفت و یک جواهرفروش نیویورکی به نام هنری وینست آن را در اختیار گرفت. برخی می گویند وی برای خلاص شدن از نفرین این الماس آن را به یک انستیتو اهدا کرد و اکنون در موزه نگهداری می شود. آیا تمام این اتفاقات را می توان به نفرین این الماس آبی رنگ نسبت داد؟

منبع:ویکیپدیا

وبسایت جالبکده

 

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا